داستان خربرفت وخربرفت وخربرفت
بشنويد اي دوستان اين داستان...............................................خود حقيقت نقد حال ماست آن
روزي بود و روزگاري در زمانهاي پيش يك درویشی سوار بر خرش به منزلگاه (خانقاه)درویشان رسيد .در خانقاهى درآویشی فقیر و محتاج زندگى مى کردند.او که از راهي دراز آمده و خسته بود و تصميم گرفت كه شب را در آن جا بگذراند پس خر خود را به نگهبان منزلگاه (خانقاه) سپرد.
درویشان فقیر و حریص، خر مسافر را پنهانی فروختند و با پول آن مجلس مهمانیو عیش(بزم) شبانه مفصلی ترتیب دادند و پس از مدتها شکمی از عزا در آورده و به پایکوبی و مراسم سماع پرداختند. مسافر قصه ما هم گرسنه و خسته بود و بااشتیاق تمام، دعوت شرکت در مراسم درویشان را پذیرفت. ذکر مجلس "خر برفت ..." بود که تا آغاز صبح ادامه داشت و درویش صاحب الاغ از همه جا بى خبر با آنها دم گرفته و همان را با شوق تکرار می کرد. صبح، درویش صاحب خر، بیرون آمد و خر خود را از نگهبان منزلگاه (خانقاه) طلبید. او گفت : "صوفیان گرسنه دیشب خر شما را فروخته ، سفره دیشب را به راه انداختند و خود شما نیز در مراسم ضیافت شرکت داشتید." درویش بینوا گفت : "چرا مرا از این کار آگاه نکردی؟ من الان یقه چه کسی را بگیرم؟ و از کی شکایت کنم؟" نگهبان گفت : " به خدا سوگند من خواستم بیایم تا ترا آگاه سازم ، حتى وارد خانقاه شدم ، ولى دیدم تو نیز مانند دیگران با شوقى بیشتر، این جمله را تکرار می کنی و مى گوئى "خربرفت ، خربرفت ..." من گفتم لابدخودت از اوضاع خرت آگاهی و مى داند چه بلائى به سر خر آمده است؛ و گرنه معنى ندارد یک مرد جمله اى را نسنجیده بگوید و نفهمد که چه مى گوید و براى چه مى گوید ." درویش بینوا گفت : "من دیدم دیگران این جمله را مى گویند؛ من نیزخوشم آمد و گفتم.
ای دوستان پس باید از دهن بینی و حرص و طمع بپرهیزیم تا چنین مشکلاتی برایمان پیش نیاید.
روزي بود و روزگاري در زمانهاي پيش يك درویشی سوار بر خرش به منزلگاه (خانقاه)درویشان رسيد .در خانقاهى درآویشی فقیر و محتاج زندگى مى کردند.او که از راهي دراز آمده و خسته بود و تصميم گرفت كه شب را در آن جا بگذراند پس خر خود را به نگهبان منزلگاه (خانقاه) سپرد.
درویشان فقیر و حریص، خر مسافر را پنهانی فروختند و با پول آن مجلس مهمانیو عیش(بزم) شبانه مفصلی ترتیب دادند و پس از مدتها شکمی از عزا در آورده و به پایکوبی و مراسم سماع پرداختند. مسافر قصه ما هم گرسنه و خسته بود و بااشتیاق تمام، دعوت شرکت در مراسم درویشان را پذیرفت. ذکر مجلس "خر برفت ..." بود که تا آغاز صبح ادامه داشت و درویش صاحب الاغ از همه جا بى خبر با آنها دم گرفته و همان را با شوق تکرار می کرد. صبح، درویش صاحب خر، بیرون آمد و خر خود را از نگهبان منزلگاه (خانقاه) طلبید. او گفت : "صوفیان گرسنه دیشب خر شما را فروخته ، سفره دیشب را به راه انداختند و خود شما نیز در مراسم ضیافت شرکت داشتید." درویش بینوا گفت : "چرا مرا از این کار آگاه نکردی؟ من الان یقه چه کسی را بگیرم؟ و از کی شکایت کنم؟" نگهبان گفت : " به خدا سوگند من خواستم بیایم تا ترا آگاه سازم ، حتى وارد خانقاه شدم ، ولى دیدم تو نیز مانند دیگران با شوقى بیشتر، این جمله را تکرار می کنی و مى گوئى "خربرفت ، خربرفت ..." من گفتم لابدخودت از اوضاع خرت آگاهی و مى داند چه بلائى به سر خر آمده است؛ و گرنه معنى ندارد یک مرد جمله اى را نسنجیده بگوید و نفهمد که چه مى گوید و براى چه مى گوید ." درویش بینوا گفت : "من دیدم دیگران این جمله را مى گویند؛ من نیزخوشم آمد و گفتم.
ای دوستان پس باید از دهن بینی و حرص و طمع بپرهیزیم تا چنین مشکلاتی برایمان پیش نیاید.
منبع:
کتاب مثنوی معنوی دفتر چهارم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 16:17 توسط امیرعلی
|